یک مرد هیچوقت آنقدر بزرگ نیست که برای کمک به کودکی زانو بزند
«شوالیه های پتوگرامی »
«هوالحکیم»
وبلاگ قبلی من هک شد
به همین راحتی
به همین خوشمزگی
پودر درد هکر
از این به بعد در این وبلاگ منتظر حضور شما هستم
تا چندروز دیگر تمام لینکها اضافه می شود
***
دارم بدون هیچ فکری به دمپایی ها نگاه می کنم بدون اینکه
فکر کنم مادر توی آشپزخانه به ماهی تنگ بلور چپ چپ
نگاه می کند که وقتی گربه ی همسایه حواسش نیست بپرد
وتوی تابه بیندازدش بدون اینکه فکرکنم پدرشبهابه مادرم
چپ چپ نگاه می کند، که وقتی مادرحواسش نیست بپردو
هوری دیگری را کنارش بگذارد بدون اینکه فکر کنم برادرم
شبها به نیمکتهای پارک چپ چپ نگاه می کند،که وقتی باغبان
حواسش نیست بپرد رویش؛ بدون اینکه فکر کنم فقط یک دمپایی
لازم است که وقتی هیچکدام حواسشان نیست بپرم وتوی سرشان
بکوبم که...
بفهمند سوسک ها وقتی حواسشان نیست چقدر درد می کشند!
ماایرانیها اصالتأ مرده پرستیم
واقعا تمام سعی خودم را کردم که این جمله را نگویم اما:
وقتی فهمیدم قیصرامین پور هم رفت خیلی ناراحت شدم اما بیشتر از
این ناراحت شدم که فهمیدم بعد از مرگ این عزیز بزرگ تمام
کتابهایش به فروش رسیده و حتی یک نسخه هم باقی نمانده (!)همان
روز به خواهرم گفتم:« به زودی براش بزرگداشت هم می گیرن!»
که البته پر بیراه هم نگفتم و چند وقت پیش دردانشگاه علامه برای
این عزیز بزرگداشت هم گرفتن
به امید روزی که قبل از مرگ بزرگهایمان به فکرشان بیفتیم
***
دیگه هیچ حرفی ندارم جز اینکه تورو به بزرگی خودتون از نقد
کردن فرار نکنید که شدیدأ منتظر شنیدن صحبت هاتون هستم
***
توی گیجی خانه افتادم
نیمه جان تر که گونه ام تر شد
پشت چشمان تار می دیدم
استکانی که باز لب پر شد
تکه هایم تمام تر می شد
پازل نامنظمی از من
گوشه ی کیف جیبی ات گم بود
عکس های غریبه ای از زن
روز اول نگاه معصومت
پشت یک لنزآهنی گم شد
من اسیرت شدم ...و لرزیدم
موج قلبم که پر تلاطم شد...
قلب من روی دستهایت که
خنجرت را توتیز می کردی
قلب تو پیش دیگری بودو
روی میزم... تمیز می کردی
[]
شام امشب کنار یک زن که
روی میز پر از غمی بودم
من برای عروس این خانه
کادوی واقعا کمی بودم
بااحترام...
....................................................................................................................................
از گنجشک ها هم گله دارم
مرز میان کامیابی و شکست را می توان در دوکلمه بیان کرد «وقت نداشتم
»
"
هوالحکیم "
بچه که بودیم بادبادک می ساختم به گنجشکها سنگ می زدیم که از
روی کابلها کنار بروند تا بادبادکمان جایشان را بگیرد آنوقت ها
تنها آرزویم این بود که آنقدر کوچک باشم تا وقتی به نخ بادبادک
وصل می شوم مرا باخوش ببرد به آسمانهایی که گنجشک ها از
آنجا به بچه ها نگاه می کنندآنوقت با آنها زمزمه کنم
:
جیک جیک جیک
بزرگتر که شدم آرزو می کردم کاش می شد آنقدر بزرگ می شدم
تادنیا را روی دستهایم می گرفتم آنوقت گنجشکها روی مژه هایم
می نشستندوبازهم باهم زمزمه می کردیم
:
جیک جیک جیک
به دنیا آمدنم دست خودم نبود حتی هیچکس نپرسید دوست داری
زندگی کنی یا نه؟بزرگتر شدنم هم دست خودم نبود بازهم هیچکس
نپرسید دوست داری بزرگ شودی یا نه؟بزرگ که می شوی
قانون هایت هم بزرگتر می شوند دیگر به گنجشکها سنگ زدن
بزرگترین جرمت نیست که محکوم شوی به نداشتن عروسکهایت
بزرگتر که می شوی بزرگترین جرمت می شود دختر بودنت و
سن و سال حساسی که داری "مثلآ " آنوقت همه ی کارهایت
زیر ذره بین می رود :راه رفتنت ؛حرف زدنت ؛خندیدنت و
...
اینها را گفتم که بگویم من گله دارم
از شهر به این بزرگی گله مندم که حتی یک اتاق دوازده متری
هم پیدا نمی شود که یک عده کار فرهنگی کنند
!
از خودم گله مندم که آنقدر کوچکم که حتی اجازه رفتن به شهری
که فقطدوساعت دورتر است را ندارم
از جامعه ای گله مندم که آنقدر کثیف است که مادرهای چون مادرم
تا دخترشان به خانه برسد می میرندو زنده می شوند
گله دارم حتی از گنجشکهای که از بالا به بچه ها نگاه می کنند و
آرام زمزمه می کنند
:
جیک جیک جیک
***
دوست دارم ازهمین جا از دو شاعر عزیز؛ دودوست نازنین که
هیچوقت تنهایم نگذاشتند تشکر کنم
نازنین ترین لیلای دنیا
« لیلا اکرمی »عزیز وبهترین زهره ی دنیا
«
زهره جعفرزاده» ی دوست داشتنی
واین هم غزلی تقدیم به هر دوی آنها
:
***
کلاغ های گم و گیج ِروی دفتر پر
همیشه اول بازی معذبی دختر
!
دوباره عصر دوشنبه به یاد چشمانت
دوباره توی اتاقت ببین که کودک تر
...
:«
عروسکامو نمی دی؟!منم دیگه قهرم!
امید دستمو ول...» که صدای قژقژ در
...
دوتا عروسک کوکی ، دوتا پرنده ی زشت
واین دقایق گنگ همیشه مرگ آور
که گرُ گرفته نواری...که عاشقت بودم
!
هنوز ِ بچه تری که: -«دوسم داری آذر
»
[]
پرنده باش و بیا تا دوباره پر بکشیم
مرا به سمت اتاق عروسکیت ببر
بااحترام
...
+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 4:18 توسط حمیده محمدرضا پور | 231 نظر
.........................................................................................................................................................................................
گم می شم درون کسی که همیشه بود
«
وقتی قلبت به حرف درآمد به دقت یادداشت بردار»
سلام
اینجا کسی است که با گوش جان نقدو نظرهاتان را می شنود
پس بگوید
:
اول غزل
:
هی گم شدن ، توی خیابان هفدهم
اینجا کجاست؟
«آخر ِغم ، کوچه ی دهم»
امشب برای بدرقه ات دیر می کنم
دراین دوباره مردگی ِ...-«باتوام خانم
!»
اصلن حواستان به منو شعرهام نیست
اصلن برو!بروکه بمیری!برو...وگم
↓
که می شوم درون کسی که نبوده ام
درخاطرات مبهم خود هی «عقب جلوم
»↓
کردی که چه ؟یادِ خودم باشم و...همین
!
-«
خانم بدو که دیرشده! باتو ام بجم !»
[]
توی اتاق مسخره ای زجر می کشم
زیر تمام کرده شدن! مثل این سرم
[]
زیر تنی که له شده بودم تمام شد
...
***
ویک کار کوتاه
:
چند وقتی بود که توی تختخواب مادرم جا کرده بود
کثافت هرزه از روح پدرم خجالت نمی کشید
برادرم گفته بود :می کشمش
!
[]
حالا دیگر شبها از اتاق مادرم صدای جیر جیر نمی آید
.
بااحترام
...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 5:43 توسط حمیده محمدرضا پور | 140 نظر
......................................................................................................................................................................................
بیا بشین که عزیزم غزل غزل باتو...
اگر نمی توانی شاعر باشی شعر باش
"
دیوید کاراداین"
"
هوالحکیم "
سلام
بدون هیچ توضیحی با دوتا غزل قدیمی به روز می شم
وشدیدأ منتظرصحبت هاتان
:
غزل اول
:
یک آرزوی کوچک بر باد رفته
پشت نقاب روز های شاد رفته
یک عکس تنها گوشۀ دیوارمانده
یک مرد ِ تنها اول خرداد رفته
آخر همانی که تمام روزهایش
از چشم های مادرم افتاد... رفته
انگارحرفی هم درون این صدانیست
از این گلوی لعنتی فریاد رفته
مادردوچشمش را به راه کوچه داده
بابا کجای ناکجا آباد رفته ؟
غزل دوم
:
هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم
!
هزاروسیصد واندی که / بازمی بارم
هنوزتوی خیابان صدای شُر...شُر...شُر
هنوز توی خیابان... نگو بدهکارم ـ
به قلب کوچک مردی که هی به من می گفت
:
به واژه های مقدس که از تو بیزارم
!
ببین! تمام شده آن زنی که یادش نیست
هزار مرتبه من را دوباره تکرارم
...
[]
خدانشست به پایان رساند "من " را که
_
هزارو سیصد و شصت و ...چقدرغم دارم
...
بااحترام
...
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:8 توسط حمیده محمدرضا پور | 114 نظر