تبليغاتX
ریل شیشه ای

ریل شیشه ای

درباره وبلاگ

چرا توقف کنم،چرا؟
پرنده ها به سوی جانب آبی رفته اند
افق عمودی است
افق عمودی است و حرکت : فواره وار
و در حدود بینش
سیاره های نورانی میچرخند
زمین در ارتفاع به تکرار میرسد
و چاههای هوایی
به نقب های رابطه تبدیل میشوند
و روز وسعتی است
که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه نمیگنجد
چرا توقف کنم؟
راه از میان مویرگ های حیات می گذرد
کیفیت محیط کشتی زهدان ماه
سلول های فاسد را خواهد کشت
و در فضای شیمیایی بعد از طلوع
تنها صداست
صدا که ذوب ذره های زمان خواهد شد .
چرا توقف کنم؟



چه می تواند باشد مرداب
چه می تواند باشد جز جای تخم ریزی حشرات فاسد
افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زنند .
نامرد ، در سیاهی
فقدان مردیش را پنهان کرده است
و سوسک ....آه
وقتی که سوسک سخن می گوید .
چرا توقف کنم؟
همکاری حروف سربی بیهوده ست .
همکاری حروف سربی
اندیشه ی حقیر را نجات خواهد داد .
من از لاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم میکند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر
بسپارم



نهایت تمامی نیروها پیوستن است ، پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیاب های بادی میپوسند
چرا توقف کنم؟
من خوشه های نارس گندم را
به زیر پستان میگیرم
و شیر می دهم
صدا ، صدا ، تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا ، صدا ، صدا ، تنها صداست که میماند
حمیده محمدرضاپور
متولدکرج 3/10/1367

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
روی پیچ پیاده رو:یاسین محمدرضاپور
زهره جعفرزاده :ساعت بی کوک
لیلا اکرمی :عینک کور
سید مهدی موسوی :غزل پست مدرن
حمید سهرابی: آخرین پنجره
وحید دانشمندی :امپراتور (چهارچوب)
بهزاد بهادری :صدایم را غلاف می کنم 2
علیرضا آذر: درس امروز جدید است نفس نقطه نفس بنویسید پرستو بخوانید قفس
مسعود اکبری راد :پس کوچه
سید مسعود حسینی :سپید ها و سیاه ها...
حسین جلال پور:من حرف می زنم ...
فردین :هیچکی
رامتین زارع :جنسان
محمدمبلغ السلام :کروموزم های ....
مونا زنده دل :مثل کسی که کیست
محمدرضا کاظمی :خشت خشت دل
اصغر معصومی :روز موقت
عمران میری :دادو بی داد
مونا شجاعی سعدی :عین مثل اشک
مصطفی مردانی :اینجا داستان
رضا پارسا :اشعار عاشقانه ی من
تازه های ادبی
علیرضا عاشوری :غزل پیشرو
صدیقه حسینی :ببخش اگر چند غزل ...
سجاد شول :کسی شبیه خودم ...
مینا لطفی :و پاییز زیبا ترین است
میترا :๑۩۞۩ آلبوم عکس ๑۩۞۩
اسماعیل مهران فر :جمهوری پرندگان
انجمن نوایینی کرج
مهدی معارف :برکه ی مهتاب
جلیل صفر بیگی :واران
اباصلت رضوانی :پرنده لای کاغذ زیتون
لیلا حکمت نیا :سورنا
حسین جلال پور:من حرف می زنم ...
فاطمه اختصاری :رقص روی سیم های خاردار....
کیوان براهنگ :عروسک کوکی
مزدک موسوی :چیزی نمانده است ...
مهرداد سنجابی
گلی دیلم کتولی :خط فاصله
مریم حقیقت :پسا غزل
مهدی کمالی :بدون عنوان
سید محمدرضا هاشمی
رحمان نوازنی :خیال تو
محمد قره باغی :پلنگ زخمی
مهدی شمشیری :دغدغه های امروز
محمدرخشنده
محمدجواد :حرفهای تنهایی
رز:شب شعر
میعاد درلجن
تورج بخشایشی :پسا غزل 1
سحر :کلبه ی عشق
شیدا :جوراب بی ابشین
مریم جعفری
محمد امین حصیری
فلورا تاجیکی :بی نشونه
محمد:بی تو چه کنم ؟...
حمید دولت آبادی :خاطرات جبهه
عبدالحسین انصاری :دوبیتی
پیمان :عشقولانه ها
محمد سواری: ...عمیق به سیگار آخرش
میناسرشت:شرقی
هادی صداقت :مرگ عشق خدا زندگی
قاسم صرافان :مسافر
محمدرضا نامدار پور :هیوا
مسعود عطائی
حمیدرضا عرفانی فر:شعر و عرفان
فریده حقیقت ناصری:سکوت فاصله ها
عباس شریعتی :روح ناآرام
جوانه :دختری با گوشواره های مروارید
افشین حیدری:دیوار نوشته های یک زندانی
مهمون دنیا
مریم سعیدی :نردبان
قالب وبلاگ

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM

بزرگترین لذت در زندگی انجام کاری است که دیگران می گویند:«تو نمی توانی»

« والتر باگت »

به کلا ف کاموا ی مادرم خیره شدم

هنوزهم برای کسی که نیست میل می زند ، همیشه برای کسی که

 نیست میل می زند پدرم آنوقت هابه مادرم گفته بود: گربه صفت (!)

اما من فکر می کنم مادرم یک پیشی ِ ملوس غمگین است که همیشه

برای کسی که نیست میل می زند آنوقت ها فکرمی کردم پدرم

وفاداراست درست مثل سگ ِ خانم ِهمسایه ، که زمانی پاچه ی پدرم را

گرفته بود و ول نمی کرد

خانم همسایه بی صفت بود

اوه

جدا داشت فراموشم می شد

آنوقت ها شنیده بودم پدرم از پشت تلفن او را عروسک خانم صدا

می کرد «جدا او را عروسک خانم صدا می کرد»

خانم همسایه عروسک بود

دقیقا شبیه همین عروسک سیاه سوخته ی زشتی که پدرم برای روز

تولدم خریده بود آنوقت ها من عاشقش بودم «جدا عاشقش بودم»

اما حالا مثل مادرم گوشه ی خانه خاک می خورد

ومن همچنان به کلاف کاموایش خیره شدم

...و اوهنوز برای کسی که نیست میل می زند همیشه برای کسی که

نیست میل ...

***

اگر دوست دارم تشکر کنم دست خودم نیست

«جدا دست خودم نیست»

همیشه ها مدیونم به

" سید مهدی موسوی" بزرگوار به خاطر تمام تشویق هایش ،امیدهایش

،وکارگاه ارزنده اش

مدیونم به

" لیلا اکرمی "عزیزم و" زهره جعفرزاده ی" نازنینم به خاطر تمام

صبوری هایشان درشنیدن شعرهام، تمام راهنمایی هایشان وتمامی

مهربانی هاشان

***

راستی این پست را«جدا» تقدیم می کنم به « ناطور دشت ِدی جی سلینجر» همچنین

 به «زن ،تاریکی ،کلمات ِ حافظ موسوی »

***

ومساله ی دیگر اینکه دو دوست خوب پایشان را به دنیای مجازی

گذاشتند امیدوارم همان طور که مرا تنها نگذاشتید آنها را نیز تنها

نگذارید اول برادر خوب و دوست داشتنیم« یاسین محمدرضا پور»

که «روی پیچ پیاده رو» منتظر شماست

دومی « فریده حقیقت ناصری» دوست خوب سپید سرایم که با

«سکوت فاصله ها »به انتظارتان شمع روشن کرده

***

واین هم شعر که همینجوری

.

.

.

*  سکانس اول/ رنگی / لانگشات یک سالن

لباس وتور ِ عروسی ... «بچرخ ، گیجم کن»

صدای همهمه ها وصدای خنده ی تو

بیا عروسک کوکی قدم قدم به جلو

سکوت پر شده از تو ،ترانه ای موزون

برقص خانم لیلا ،برقص با مجنون

سکانس بعد/ سیاه و سفید / زن...و اتاق

.

.

                    کنار شومینه چند بچه گربه ی چاق

گلوله ی کاموا ،حس ِ خوب بازیدن

شروع ساده ی یک اتفاق ... ترسیدن

نمای بسته ی خانه ،صدای موسیقی

وروسری بنفشی که ... می کشد جیغی

: «به چشم های خسته ترم بیا نگاهی کن

به من که مثل خودم مرده ام در این سالن

بچرخ سمت ِ من و زندگی پاشیده ...»

زنیکه در وسط ِ اتفاق خوابیده

لباس تور،کمد ،پس زمینه ی تاریک

صدای ساعت کوکی ...و تیک تاک وتیک

رسیده توی خیالت به صورتی غمگین

گلوله ،آخر این اتفاق ...و شلیک

.

.

سکانس آخر/ رنگی / نمای دور از شهر

زنی غریبه ویک مرد ،بچه ها پیک نیک

بااحترام...

*هدا قریشی :

سکانس آخر :زن /پشت بام /یاس /سقوط

ورنگ قرمز /تصویر روی زن ...و سکوت

 

نوشته شده توسط حمیده محمدرضاپور در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 23:6 | لینک ثابت |


«هوالحکیم»

هر کس گفته است خوشبختی را نمی شود با پول خرید نمی دانسته از کجا خرید کند

گتیل هادنیک

***

اصلا به امید این نیستم که از آسمان یک پری بیاید و

من قصه ی سیندرلا را چند بار دیدم

می گوید:

تو شاعر خوبی نمی شوی !

هی خودکشی می کنی که چه؟

اصلا چرا دور این مادر مرده را یک خط قرمز رنگ نمی کشی

خودرکار قرمزت را که برمی داری دستت روی زمین و هوا

گیج می خورد وتو فقط فکر می کنی که من

قصه ی سیندرلا را چند بار دیدم؟؟؟

***

دلم می خواست تو این پست غزل بذارم اما

چهارپاره هم پسر نو پای منه

***

مثل بغض ِ پرنده ای ترسو

می خورد زجر جیک جیکش را

ترس از یک نگاه گم کرده

در سرت واژه ی رکیکش را

 

مثل نوزاد غسل تعمیدی

دور چندین ملافه می پیچد

یک صلیب شکسته می خواهد

در خودش هی کلافه می پیچد

 

در سرش گیج می رود خانه

روی این تخت ها نمی خوابد

قرص های همیشگی در تو

می خورم یا نمی خورم شاید

 

نشئگی عمیق احساست

توی این زندگی برعکس و

«ی گ د نَ ز»خودش که پیدا شد

توی جیب ِ زنیـــــ/که درعکس و...

 

فحش های که،هی خودت هستی

احمق ِبی شرف زن هرزه

گمشو از خاطرات دورم که

گمشو از من برو، تو با فرضه ...

 

ابتدای کلام ها مردن

لابه لای خطوط  اِنجیلی

مادرم مریم مقدس بود

پدرم پشت هم مرا سیلی...

 

موی بور زنی که در فکرت

باز کرده دوباره نیشش را

پشت هم باد /می خورد حالا

قرص های روان پریشش را

[]

خودکشی پرنده ای ترسو

خبری که...که می کند جلبش

روی تختی که خواب  می کردی

یک صلیب شکسته در قلبش

بااحترام...

نوشته شده توسط حمیده محمدرضاپور در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 23:12 | لینک ثابت |


یک مرد هیچوقت آنقدر بزرگ نیست که برای کمک به کودکی زانو بزند

«شوالیه های پتوگرامی »

«هوالحکیم»

وبلاگ قبلی من هک شد

به همین راحتی

به همین خوشمزگی

پودر درد هکر

از این به بعد در این وبلاگ منتظر حضور شما هستم

تا چندروز دیگر تمام لینکها اضافه می شود

***

دارم بدون هیچ فکری به دمپایی ها نگاه می کنم بدون اینکه

فکر کنم مادر توی آشپزخانه به ماهی تنگ بلور چپ چپ

نگاه می کند که وقتی گربه ی همسایه حواسش نیست بپرد

وتوی تابه بیندازدش بدون اینکه فکرکنم پدرشبهابه مادرم

چپ چپ نگاه می کند، که وقتی مادرحواسش نیست بپردو

هوری دیگری را کنارش بگذارد بدون اینکه فکر کنم برادرم

شبها به نیمکتهای پارک چپ چپ نگاه می کند،که وقتی باغبان

حواسش نیست بپرد رویش؛ بدون اینکه فکر کنم فقط یک دمپایی

لازم است که وقتی هیچکدام حواسشان نیست بپرم وتوی سرشان

بکوبم که...

بفهمند سوسک ها وقتی حواسشان نیست چقدر درد می کشند!

ماایرانیها اصالتأ مرده پرستیم

واقعا تمام سعی خودم را کردم که این جمله را نگویم اما:

وقتی فهمیدم قیصرامین پور هم رفت خیلی ناراحت شدم اما بیشتر از

این ناراحت شدم که فهمیدم بعد از مرگ این عزیز بزرگ تمام

کتابهایش به فروش رسیده و حتی یک نسخه هم باقی نمانده (!)همان

روز به خواهرم گفتم:« به زودی براش بزرگداشت هم می گیرن!»

که البته پر بیراه هم نگفتم و چند وقت پیش دردانشگاه علامه برای

این عزیز بزرگداشت هم گرفتن

به امید روزی که قبل از مرگ بزرگهایمان به فکرشان بیفتیم

***

دیگه هیچ حرفی ندارم جز اینکه تورو به بزرگی خودتون از نقد

کردن فرار نکنید که شدیدأ منتظر شنیدن صحبت هاتون هستم

***

توی گیجی خانه افتادم

نیمه جان تر که گونه ام تر شد

پشت چشمان تار می دیدم

استکانی که باز لب پر شد

 

تکه هایم تمام تر می شد

پازل نامنظمی از من

گوشه ی کیف جیبی ات گم بود

عکس های غریبه ای از زن

 

روز اول نگاه معصومت

پشت یک لنزآهنی گم شد

من اسیرت شدم ...و لرزیدم

موج قلبم که پر تلاطم شد...

 

قلب من روی دستهایت که

خنجرت را توتیز می کردی

قلب تو پیش دیگری بودو

روی میزم... تمیز می کردی

[]

شام امشب کنار یک زن که

روی میز پر از غمی بودم

من برای عروس این خانه

کادوی واقعا کمی بودم

بااحترام...

....................................................................................................................................

از گنجشک ها هم گله دارم

مرز میان کامیابی و شکست را می توان در دوکلمه بیان کرد «وقت نداشتم»

"هوالحکیم "

بچه که بودیم بادبادک می ساختم به گنجشکها سنگ می زدیم که از

روی کابلها کنار بروند تا بادبادکمان جایشان را بگیرد آنوقت ها

تنها آرزویم این بود که آنقدر کوچک باشم تا وقتی به نخ بادبادک

وصل می شوم مرا باخوش ببرد به آسمانهایی که گنجشک ها از

آنجا به بچه ها نگاه می کنندآنوقت با آنها زمزمه کنم :

جیک جیک جیک

بزرگتر که شدم آرزو می کردم کاش می شد آنقدر بزرگ می شدم

تادنیا را روی دستهایم می گرفتم آنوقت گنجشکها روی مژه هایم

می نشستندوبازهم باهم زمزمه می کردیم:

جیک جیک جیک

به دنیا آمدنم دست خودم نبود حتی هیچکس نپرسید دوست داری

زندگی کنی یا نه؟بزرگتر شدنم هم دست خودم نبود بازهم هیچکس

نپرسید دوست داری بزرگ شودی یا نه؟بزرگ که می شوی

قانون هایت هم بزرگتر می شوند دیگر به گنجشکها سنگ زدن

بزرگترین جرمت نیست که محکوم شوی به نداشتن عروسکهایت

بزرگتر که می شوی بزرگترین جرمت می شود دختر بودنت و

سن و سال حساسی که داری "مثلآ " آنوقت همه ی کارهایت

زیر ذره بین می رود :راه رفتنت ؛حرف زدنت ؛خندیدنت و...

اینها را گفتم که بگویم من گله دارم

از شهر به این بزرگی گله مندم که حتی یک اتاق دوازده متری

هم پیدا نمی شود که یک عده کار فرهنگی کنند!

از خودم گله مندم که آنقدر کوچکم که حتی اجازه رفتن به شهری

که فقطدوساعت دورتر است را ندارم

از جامعه ای گله مندم که آنقدر کثیف است که مادرهای چون مادرم

تا دخترشان به خانه برسد می میرندو زنده می شوند

گله دارم حتی از گنجشکهای که از بالا به بچه ها نگاه می کنند و

آرام زمزمه می کنند:

جیک جیک جیک

***

دوست دارم ازهمین جا از دو شاعر عزیز؛ دودوست نازنین که

هیچوقت تنهایم نگذاشتند تشکر کنم

نازنین ترین لیلای دنیا« لیلا اکرمی »عزیز وبهترین زهره ی دنیا

«زهره جعفرزاده» ی دوست داشتنی

واین هم غزلی تقدیم به هر دوی آنها:

***

کلاغ های گم و گیج ِروی دفتر پر

همیشه اول بازی معذبی دختر!

دوباره عصر دوشنبه به یاد چشمانت

دوباره توی اتاقت ببین که کودک تر ...

عروسکامو نمی دی؟!منم دیگه قهرم!

امید دستمو ول...» که صدای قژقژ در...

دوتا عروسک کوکی ، دوتا پرنده ی زشت

واین دقایق گنگ همیشه مرگ آور

که گرُ گرفته نواری...که عاشقت بودم!

هنوز ِ بچه تری که: -«دوسم داری آذر»

[]

پرنده باش و بیا تا دوباره پر بکشیم

مرا به سمت اتاق عروسکیت ببر

بااحترام ...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 4:18 توسط حمیده محمدرضا پور | 231 نظر

 .........................................................................................................................................................................................

 

گم می شم درون کسی که همیشه بود

«وقتی قلبت به حرف درآمد به دقت یادداشت بردار»

سلام

اینجا کسی است که با گوش جان نقدو نظرهاتان را می شنود

پس بگوید:

اول غزل:

هی گم شدن ، توی خیابان هفدهم

اینجا کجاست؟«آخر ِغم ، کوچه ی دهم»

امشب برای بدرقه ات دیر می کنم

دراین دوباره مردگی ِ...-«باتوام خانم

اصلن حواستان به منو شعرهام نیست

اصلن برو!بروکه بمیری!برو...وگم

که می شوم درون کسی که نبوده ام

درخاطرات مبهم خود هی «عقب جلوم»↓

کردی که چه ؟یادِ خودم باشم و...همین !

خانم بدو که دیرشده! باتو ام بجم

[]

توی اتاق مسخره ای زجر می کشم

زیر تمام کرده شدن! مثل این سرم

[]

زیر تنی که له شده بودم تمام شد...

***

ویک کار کوتاه :

چند وقتی بود که توی تختخواب مادرم جا کرده بود

کثافت هرزه از روح پدرم خجالت نمی کشید

برادرم گفته بود :می کشمش !

[]

حالا دیگر شبها از اتاق مادرم صدای جیر جیر نمی آید.

بااحترام...

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 5:43 توسط حمیده محمدرضا پور | 140 نظر

 

 ......................................................................................................................................................................................

بیا بشین که عزیزم غزل غزل باتو...

اگر نمی توانی شاعر باشی شعر باش

"دیوید کاراداین"

"هوالحکیم "

سلام

بدون هیچ توضیحی با دوتا غزل قدیمی به روز می شم

وشدیدأ منتظرصحبت هاتان :

غزل اول :

یک آرزوی کوچک بر باد رفته

پشت نقاب روز های شاد رفته

یک عکس تنها گوشۀ دیوارمانده

یک مرد ِ تنها اول خرداد رفته

آخر همانی که تمام روزهایش

از چشم های مادرم افتاد... رفته

انگارحرفی هم درون این صدانیست

از این گلوی لعنتی فریاد رفته

مادردوچشمش را به راه کوچه داده

بابا کجای ناکجا آباد رفته ؟

غزل دوم :

هزار مرتبه گفتم که دوستت دارم!

هزاروسیصد واندی که / بازمی بارم

هنوزتوی خیابان صدای شُر...شُر...شُر

هنوز توی خیابان... نگو بدهکارم ـ

به قلب کوچک مردی که هی به من می گفت:

به واژه های مقدس که از تو بیزارم!

ببین! تمام شده آن زنی که یادش نیست

هزار مرتبه من را دوباره تکرارم...

[]

خدانشست به پایان رساند "من " را که _

هزارو سیصد و شصت و ...چقدرغم دارم...

بااحترام ...

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 3:8 توسط حمیده محمدرضا پور | 114 نظر

 

نوشته شده توسط حمیده محمدرضاپور در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 16:46 | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by gesborede.Blogfa.com .Design by Yas-Design