|
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق / اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت «سید مهدی موسوی»
این یه پست تقریبأ بلند ، تقدیمی و ونوشته شده درباره ی مسائل شخصیم ِ اگردوست دارید می تونید بخونید و اگرهم نه ... « هوالحکیم » واقعا زندگی دراین روزگار سگی بسیا ر جالب است. «جبران خلیل جبران » گفتار746 « آثارو الحق ج 1» «کس» جز خدا کسی نیست، اینکه می گویند« وسیله »آن هم حرف است، همه چیز خداست. *** بدون مقدمه یه چهار پاره تقدیم به عید . . توی آیینه ام کلاغی بود ماهی قرمزی درون تنم فکر کردم به قالب صابون به سیاهی صورتی که منم
فکر کردم به خوبی ِ !! دنیا به هر آنچه که بیشتر دیدم سرخی تا همیشه ام را به زردی گونه هاش بخشیدم
توی بغضم سکوت تلخی بود آخرین سین سفره ی بی سین گریه می کرد آسمان زیر چادر مشکی سرم غمگین
خسته تر می شمردم از اول لحظه لحظه گذشته دیروزم توی آئینه از تو می رقصید دنبک گیج ِ حاج فیروزم
سیصدو ... نه، که چند روز گذشت؟ منتظر نیستم .... که درد شدی منتظر نیستم بهارت را منتظر نیستم ... که زرد شدی [] توی آیینه ام کلاغی بود که تورا کار دست من داده ماهیم را که عیدی من بود به خدایی که نیست پس داده *** پنج دقیقه پشتم رو به آکواریوم می کنم و همه می ذارن موسی های سیاه من بمیرن باید با خودم می بردمشون دانشگاه، می دونستم. «دی. جی. سالینجر» زمان همه چیزروعوض می کنه. زمان آدمها روعوض می کنه. زمان زندگی روعوض می کنه، زمان تفکرارو عوض می کنه. یه زمانی هیچ چیزبدی تو دنیا نبود. هیچ چیزی نبود که نتونم به آسونی ازش لذت ببرم. هیچ جکی که نتونم به آسونی باهاش بخندم. هیچ آدمی نبود که به آسونی بستنی خوردن نتونم دوستش داشته باشم اما«اینروزها هیچ کس رونمی تونم به آسونی تصور کنم ». «دی. جی. سالینجر» تقدیمی 1 . . به زهرا خدری و ندا کرد وطاهره بختیاری عزیزم به خاطر تمام سالهایی که باهم بودیم، هستیم و خواهیم بود . از لطف خدا بود که باهم بودیم شاید که زیاد از سرعالم بودیم دربین رها کردن دستان ِ خدا ما رشته طنابیم که محکم بودیم *** گفتار669 آثار الحق ج 1 حقیقت، احتیاج به دلیل و بـرهان ندارد، خودش دلیل خودش است . *** نه تنها داور یافت ناشدنیست بلکه نفس داوری هم وجود ندارد! فرد برای تظلم ، برای عفو، باید اول محکوم شود « میلان کندرا- کلاه کلمنتیس » تبریک تبریک تبریک و هزار بار تبریک به دوستای خوبی که بالاخره تونستن برای چاپ کتابشون مجوز بگیرن : اول از همه هم به استاد عزیزم سید مهدی موسوی « به امید اینکه یه روزی دوباره مثل قبل از ته دل به شاگردی قبولم کنید که دارم تمام سعیم رو می کنم حتی اگه دیگه خودم نباشم، نیستم !» بعد هم به فاطمه اختصاری ، الهام میزبان ، محمد حسینی مقدم ،وحید نجفی . به امید اینکه تو سال جدید هیچ کس برای چاپ کتابش به مشکل نخوره. رویایی غیر ممکن ها نام مخصوصی داردکه به آن «امید» می گوییم «یوستان گاردر- دختر پرتقالی » تقدیمی 2 . به دوستای خوبم که چالوس و با هاشون قابل تحمله : پریسا حیدری – مینا دشتیان نژاد– فاطمه کارگر– مریم حسن آور– فیروزه معصومی *** دنیای من و تو چه قشنگ است !! پری فردای من و تو رنگ رنگ است!! پری افسوس ببین که هر چه سنگ است پری یک عمر برای پای لنگ است پری *** لبخند زدی ، بزن که غم را برده آن لرزش لبهای تو بم را برده چالوسم و اما به خدا «مینا» جان اهواز دو چشم تو دلم را برده *** در قلب من و به عشق من محکومی زیبایی و مرموزی و نامفهومی یک شهر به انتظار چشمان تواند تقصیر خودت نیست کمی «معصومی» *** یک دفتر خاطره پراز غم دارم یک غم نه هزارغم که غم کم دارم با این همه غم هنوز هم خوشحالم آخر که دلم خوش است مریم دارم *** پرباش برام تا به راهت بپرم در کنج دلت هنوز هم دربه درم من دربه درم، در به در تو یعنی محبوب ِ منی فاطمه کارگرم *** گفتار1450 آثارلحق ج 1 رقت قلب حتی نسبت به دشمن، یک نوع علامت بزرگی و کمال روحی است. مانند اینکه حضرت علی بر جسد کشته شده طلحه گریست. *** خنده ؟ آیا دیگر کسی واقعأ به خودش زحمت خندیدن می دهد؟ منظورم خنده ی اصیل است ؟ درتقابل با شوخی، لودگی یا مسخره گی، خنده، شعف بی حد و مرزوناب، شعف تام. به خواهرم می گفتم، یا او به من می گفت : بیا، با یک بازی خنده چطوری؟ کنارهم بر تخت دراز می کشیدیم و شروع می کردیم، البته اول فقط ادا درمی آوردیم – خنده ی زورکی، خنده ی مسخره،خنده ی چنان مسخره که مجبور بودیم به آن بخندیم .اما آنگاه خنده ی واقعی می آمد، خنده ی کامل که مارا به رهایی بیکران می رساند.خنده ی وجدآلود، بزرگ، رها، مرزشکن، مکرر، انفجارآمیز... به خنده ی خود می خندیدم تا حدود آن را می شکستیم ... آه، خنده! خنده ی شوق، شوق خندیدن، خنده به مفهوم زندگی زندگی بسیار ژرف «از کتاب کلام زن» راضیه هیچوقت نمی ذاره تنها بمونم. بعضی شبا با فلسفه های بانمکش در مورد همه چی می خندونتم. بعضی وقتا که نیست غم انگیز می شم، اونوقته که به همه چی وهیچی فکر می کنم. بعد به خودم می گم گور بابای دنیا و آدم هاش. بعضی شبا که توی جام دراز می کشم و به سقف اتاقم خیره می شم فکرمی کنم که کاش « فقط راضیه بود.» . . تقدیمی 3 به خودم به خاطر روزهایی که دیگه خودم نیستم . بساط صبحانه، چای ، استکان، قوری نشسته اند کنارت یکی دوتا حوری نشسته اند کنارت مدام وز... وز... وز درست مثل مگس های آنور توری چقدر خسته از این روزهای غمگینی برای اینکه بچسبی به خنده ای زوری صدای برگشتن از دری بهم خورده صدای گریه شدن های یک من از....دوری !!! [] : «چته حمیده ؟؟ عزیزم ؟ » « نه، هیچ چی مامان ! دلم برای خودم تنگ شد همینجوری » *** گفتار1445 آثارالحق ج 1 اصولا ما شأن علی نمی دانیم که اسم خلیفه روی او گذاشته شود تا در ردیف خلفا بیاید، زیرا ایشان فضیلت دیگری دارند. *** حالا که فکرش رو می کنم می بینم سراسر عمر یادداشت برداشته ام، اما وقتی پام به اینجا رسید متوجه شدم همه ی چمدونهام رو نیاوردم. «نفرین ابدی بر خواننده ی این برگها- مانوئل پوییک» هیچی نیست عزیزم فقط خواب بد دیدی، به چیزای خوب فکرکن و دوباره چشاتو ببند. . تقدیمی 4 . به مریم سعیدی مهربونم به خاطر همه ی چیزهای خوب ، همه ی شادیهای که بهم هدیه می ده ، حتی شده با یه تک ... بذار دستای سبزت رو تو دستام که این روزام هنوزم خنده داره هنوز پاییزیم مریم بمون که بهارو با تو بشناسم دوباره . هیچکس را احمق نخوانیم ، چون هیچ احمقی وجود ندارد، خنگ بله اما احمق نه ! «دی. جی سلینجر» آدما می گن یه مرد گریه نمی کنه، اما تو مثل یه مرد گریه می کنی! آدما می گن دنیا همینجوری نمی مونه، اما تو همینجوری می مونی ! آدما هیچی نگفتن، رفتن ! من احمق نیستم فقط زیادی خومو به حماقت زدم ! حالا بقیه عقل کل !!! *** تقدیمی 5 . . به چندتا دیگه از دوستای خوبم که بازم چالوس با بودنشون قشنگ ِ محمد حائری – کسرا الله وردی - علی رضا صدر- حامد کاکایی *** دلبسته ی شعرو شاعری می باشد با موی بلندو فرفری می باشد این طرح معما و جوابش اینست سردسته ی جمع«حائری» می باشد *** با قطره ی اشک می شود دریا ساخت با عشق و امید می شود فردا ساخت از بین تمام واژه های دنیا با واژه ی طنز می شود«کسرا»ساخت *** باید که «علی صدر» محکم باشد تا کل جهان همیشه بی غم باشد یک شهر به انتظار مردی هستند تا مثل همیشه های «رستم » باشد *** کردی و لری و ترک، یا هر جایی شاید که شبیه «حاتمی »«بیضایی»!!!! اما به خدا که «حامد ِ »«مخملباف » دلبسته ی ما و «واپسین سودایی » *** گفتار11 آثارالحق ج 1 هرکس دراین دنیا آمد و دکانی باز کرد، عده ای اطرافش جمع می شوند: 1- اگر صاحب دکان کاذب باشد ومریدها با عقیده دورش جمع شده باشند، خداوند بعد ها به هر طریقی باشد برای آن مریدهائی که باایمان عقیده بسته اند درجائی دیگر جبران میکند،؛ اما وای به حال آن مرشد. 2- اگر صاحب دکان کاذب باشد و مریدها هم کاذب باشند، وای به حال هردوشان. 3- اگر مرشد حق بگوید و حق باشد و مریدان هم حق جو، فهوالمطلوب. *** چقدر هیجان انگیز است که گاهی کسی ته استخری دراز بکشد و چند لحظه بالای سطح آب را تماشا کند زیرا همیشه چیزی در آنجا به چشم می خورد و باید حدس بزنیم که چه چیزی بر روی آب حرکت می کند « یوستان گاردر- دختر پرتقالی » آدما از زندگی کردن می ترسن ، آدما از مردن می ترسن، آدما از هر چیزی که آخرش رو ندونن می ترسن ... یه سال جدید شروع شده . من هم از این سال جدید می ترسم . *** در آخر یه شعر که مال خیلی وقت پیشه ، شرمنده که کار جدید ندارم . . . داستانی در دو روایت روایت اول : [تبل بزرگ، پای چپ ِ ... هی رژه به چپ ] «برروي موج F-Mآقاي عشق رپ» [دیددیددیریددی دیددید ازاین طرف... ] « ولی: من خسته ام تو خسته ای و... بی معطلی داری تمام شب به خودت فکر می کنی به پایه ی شکسته ی یک کهنه صندلی من خسته ام ... [دی دید دی دیدی...هی رژه به راست این اسحله نماد ِ زن و زندگی ماست] اسمم همیشگی ِ نگهبان شب شدن بهمن، هزارو سیصدو هشتاد و... تب شدن بهمن، هزارو سیصد و... [ از چپ به راست چپ] «:خوابم نمی بره اصلا... : پاشو برو بکپ! [] یک صندلی، شکسته شده چند پایه اش خوابیده رادیو وسط مرد و... سایه اش روایت دوم : [تبل بزرگ، پای چپ ِ ... هی رژه به چپ ] «برروي موج F-Mآقاي عشق رپ» [دیددیددیریددی دیددید ازاین طرف بپیچ ] من عاشق فراری منصورم و ... : «سن ایچ ؟؟ لبخند / می زند به سرت بچگی کنی از ابتدا دوباره شوی انتهای ِهیـــچ جایی کنار ساحل ِ غمگین ِِ آرزو من باشم تو باشی و خورشید روبه رو من باشم و... [دوباره به چپ، چپ، به راست، چپ] «:خوابم نمی بره اصلا... : پاشو برو بکپ! [] فکرت دوباره هم قدم سایه ها شدن از یک سکوت خسته شدن ...و صدا شدن باید مسیر هر چه کجا را قدم زدن از یک نماد مرده و بی پایه دم زدن سیگار می کشد به لبت ... حکم تیر داد مردی که در بلندی دیوار ایستاد یک رادیو ... و صندلی است و... [صدای باد] سیگار از لب یک سایه بر زمین افتاد بااحترام |+| نوشته شده توسط حمیده محمدرضاپور در یکشنبه ششم تیر 1389 و ساعت 11:22 |

